نوشته شده توسط : داش حسین
*تعداد نامه های دعوت کوفیان به امام حسین(ع) 12000 نامه بود؟
*امام حسین (ع) در هنگام شهادت 57 سال داشتند؟
*شهدای کربلا از اولاد ابی طالب 33 نفر بوده است؟
*امام بر بالین شهیدان: مسلم بن عوسجه، حر، واضح رومی، جون، علی اکبر(ع)، قاسم(ع) و عباس(ع) پیاده رفته اند؟
*امام حسین(ع)، علی اکبر(ع)، عباس(ع) و عبدالرحمن عمیر در روز عاشورا قطعه قطعه شدند؟
*مادر 9 شهید در کربلا حضور داشتند؟
*5 کودک نابالغ در کربلا شهید شدند؟
*5 نفر از شهدا، از اصحاب رسول اله (ص) بودند؟
*در رکاب امام 15 غلام شهید شدند؟
*7 نفر در حضور پدرشان به شهادت نائل آمدند؟
*تنها زنی که در کربلا شهید شد مادر وهب بود؟
*15 زن در کاروان امام حسین(ع) بودند؟
:: موضوعات مرتبط:
معصومین و پیامبران ,
,
:: برچسبها:
کودک ,
مادر ,
شهید ,
اصحاب ,
کاروان ,
علی اکبر ,
عباس ,
قاسم ,
مسلم ,
کوفه ,
کوفیان ,
نامه کوفیان ,
:: بازدید از این مطلب : 675
|
امتیاز مطلب : 61
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
نوشته شده توسط : داش حسین
ماند خاکستر بجا از خيمههاي سوخته سبز شد بانگ عزا از خيمههاي سوخته
ميرود تا آسمان همراه بانگ يا حسين شعله شور و نوا از خيمههاي سوخته
آب آب کودکان تشنه در ظهر عطش رفته تا عرش خدا از خيمههاي سوخته
از سفير تير صيادان غزالان حرم در بيابان شد رها از خيمههاي سوخته
در شرار آتش بيداد روئيد از جگر شيون آل عبا از خيمههاي سوخته
درغبار آتش و اندوه ميآمد برون سروهاي سر جدا از خيمههاي سوخته
نالهها ميداد سر بيمار دشت کربلا نالههايي جانگزا از خيمههاي سوخته
کس در آن وادي غم جز زينب محزون نبود تا برون آرد و را از خيمههاي سوخته
از ميان شعلههاي مرگ چون آيد برون اهل بيت مصطفي از خيمههاي سوخته
ميتراود عطر مظلوميت خون خدا تا ابد در کربلا از خيمههاي سوخته
نام شاعر: عباس براتيپور
:: موضوعات مرتبط:
معصومین و پیامبران ,
,
:: برچسبها:
کربلا ,
خیمه ,
سوخته ,
حسین ,
شعر ,
شاعر ,
عشق ,
عشاق ,
محمد ,
اهل بیت ,
اشک ,
تشنه ,
عطش ,
آب ,
کودک ,
:: بازدید از این مطلب : 689
|
امتیاز مطلب : 122
|
تعداد امتیازدهندگان : 38
|
مجموع امتیاز : 38
نوشته شده توسط : داش حسین
زاهدی گوید :
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود !
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
برگرفته شده از:
داستانک.کام
:: موضوعات مرتبط:
بزرگان ,
شعر ,
,
:: برچسبها:
چهار سخن تکان دهنده ,
زاهد ,
مست ,
زن ,
زیبا ,
خالق ,
کودک ,
داستان ,
پند ,
حکمت ,
:: بازدید از این مطلب : 921
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 29 صفحه بعد